نمی دونم چرا بعضی از ما آدما درک نمی کنیم که روابطی که با هم داریم در چه حد است . بعضی ها توقع دارن اونجور که با صمیمی ترین دوستت رفتار می کنی با اونها همونجور باشی . نمی دونم چرا نمی فهمن که اگه دوست داشته باشی که یه کاری انجام بدی انجام میدی ٫ اگه دوست داشته باشی که با هم باشین بهشون میگی . چرا نمی فهمن وقتی که نمیگی دلیل بر تعارف کردن نیست لابد دوست نداری که این کار رو انجام بدی . کاش محبتها زورکی نبود کاش درک کنن که طرفت تو چه شرایطی است و چی دوست داره اونوقت که بزرگترین محبت رو در حقت کردن .
دوست .....
کسی که نگران هر کار توست .
"در پریشان حالی و درماندگی " او را صدا می زنی ٫ کسی که هر کار تو را می فهمد و درک می کند .
کسی که حقیقت وجود تو را بازگو می کند .
کسی که در همه حال می داند تو را چه می شود .
کسی که با تو رقابت نمی کند .
کسی که بی ریا از کامیابی تو خرسند می شود .
کسی که به هنگام ناکامی ٫ نهال امید در دلت می کارد .
کسه که ادامه وجود توست و بی او
هرگز کامل نخواهی شد .
سوزان پولیس شوتز

دوست آن است که می توانی هر چه در دل داری در حضور او نثار کنی ٫
کاه و گندم هر دو را
چون می دانی که مهربانترین دست ها هر دو را در مشت می گیرند و جدا می کنند .
آنچه که خوب است می ماند
و با دمی آکنده از مهربانی ٫ کاه و خاشاک بر باد می دهد .
بعد از کلاس زبان که ۶ تا ۸ بعد از ظهر بود نیلوفر و باباش اومدن دنبال ما و رفتیم ترمینال کاراندیش شیراز ساعت ۸:۳۰ حرکت اتوبوس بود که طبق معمول با آقای دهقان رفتیم یزد . من کم و بیش خوابیدم ولی مریم و نیلوفر بیدار بودن و باهم داشتن آهنگ گوش میکردن . ساعت ۳ و اندی بود که به یزد رسیدیم ٫ بابای مریم اومده بودن دنبالمون . من و نیلوفر رفتیم خونه عمو و مریم هم رفت خونه خودشون. مامان بیدار بود و در و باز کرد و رفت خوابید و ماهم رفتیم خوابیدیم .
۵شنبه ۵ اردیبهشت ۸۷
صبح بعد از اینکه من و نیلوفر صبحانه خوردیم مریم اومد دنبالمون تا بریم " بنیاد مسکن" تا ببنیم میتونیم نقشه ای واسه پروژمون پیدا کنیم یا نه ٫ که متاسفانه نشد . سر راه به هاشم (همدوره من ۷۹ زمانیکه شهرسازی می خوندم )زنگ زدم که ببینمش و با هم رفتیم خونه.کلی با مامان و بچه ها سر ادامه تحصیل بحث داشتیم که اخر نیمدونم به چه نتیجه ای رسیدیم .ظهر ما خونه بودیم و قرار بود که شب بریم تولد زهرا ( خواهرزاده مریم ) . شب مریم با خواهرش اومدن دنبال ما و رفتیم تولد. حدود ساعت ۱۱:۳۰بود که راه افتادیم تا برگردیم خونه . قرار بود مریم بیاد پیش ما که زهرا هم خواست بره پیش خالش.
جمعه ۶ اردیبهشت ۸۷
صبح کمی دیر بیدار شدیم و قرار شد که سری به اطراف یزد بزنیم بلکه یه جای مناسب واسه پروژمون پیدا کنیم . سه تایی با بابا رفتیم طرف ده بالا و طزرجان که گفته بودن اونجا دارن تله کابین درست میکنن ولی از هرکس که پرسیدیم گفت قرار بوده ولی اجازه ندادن بهشون. کمی اون اطراف گشتیم و راه افتادیم به طرف "محمدآباد" . نهار از دهشیر چلو کباب گرفتیم و عصر هم کنار استخر چایی خوردیم و بدمینتون بازی کردیم و کلی هم مسخره بازی . در کل خوش گذشت . اول می خواستیم که برگردیم یزد ولی دیدیم داره خوش میگذره موندیم. شام هم باهم درست کردیم و تا نصف شب داشتیم حرف می زدیم .
شنبه ۷ اردیبهشت ۸۷
صبح برگشتیم یزد٫ مریم رفت خونشون و من و نیلوفر هم رفتیم خونه . عصر یه سر رفتیم خونه مریم اینا و بعد کمی تو شهر گشتیم و رفتیم هتل داد . ریحانه هم همراهمون بود و قرار بود که بعدش شام بریم پیتزا جردن . نکته جالب اینکه دسرمون رو اول خوردیم تو کافی شاپ هتل داد و بعد رفتیم دنبال زینب و رفتیم پیتزا جردن و بعد هم خانه .
۱شنبه ۸ اردیبهشت ۸۷
صبح و در واقع ظهر بعد از اینکه مریم خانواده عموش رو رسوند فرودگاه اومد دنبال ما تا یه بار دیگه بریم "بنیاد مسکن" که باز هم فایده ای نداشت . ظهر هم خونه مامان بزرگ مریم دعوت بودیم که تا عصر اونجا موندیم و بعد رفتیم دنبال کارامون تا آماده بشیم که شب بریم تهران. تو خونه که من و نیلوفر داشتیم سوسک می کشتیم . مریم هم دنبال کارهای خودش بود و بد اومد دنبالمون که بریم چند تا خرید انجام بدیم و واسه تو راه شام بگیریم که از برشته گرفتیم . وقتی رسیدیم خونه کمی دیر شده بود که مامان هم همش میگفت چرا زود راه نمیافتین از بد شانسی هم خیابونی که می رفت به طرف راه آهن بسته بود و ما مجبور شدیم که از یه راه دیگه که کمی دور میشد بریم که خلاصه کلی ماجرا داشتیم تو راه وقتی هم که رسیدیم تا سوار قطار شدیم راه افتاد .بعد از پیدا کردن کوپه و جادادن وسایلها شروع کردیم به خوردن . کمی صحبت کردیم و بعد هم خوابیدیم .
۲شنبه ۹ اردیبهشت ۸۷
صبح ساعت ۶:۳۰ رسیدیم تهران و تا برسیم خونه شد ۷:۲۰ . ساعت ۸ کلاس زبان داشتم که تا حاضر شدم و رفتم کمی دیر رسیدم . اول یه مقدار نگران بودم چون فکر می کردم که بچه های کلاس قراره مثل بلبل حرف بزنن که دیدم نه بابا خیلی هم خبری نیست . مریم هم ساعت ۱۰ کلاس داشت که وقتی کلاس من تموم شد و اومدم بیرون مریم رو دیدم . وقتی رفت سر کلاس منم برگشتم خونه ٫ وسط راه کمی خرید کردم و رفتم . خونه هم که ماشاالله به لطف نادر از تمیزی برق میزد . شروع کردم به جمع و جور و تمیز کردن . نیلوفر هم از خواب بیدار شده بود . رفتم دنبال مریم و برگشتیم خونه و از توی یه پیک سفارش غذا دادیم که خیلی جالب نبود . بعد از ظهر نیلوفر با یکی از دوستاش رفت خرید و من و مریم موندیم خونه . عصر که شد رفتیم بیرون و نیلوفر هم بعد اومد پیش ما و باهم برگشتیم خونه .
۳شنبه ۱۰ اردیبهشت ۸۷
صبح کمی دیر بیدار شدیم و بعد رفتیم شقایق . بعد رفتیم هات چاکلت تو خیابون نیلوفر که همگی میلک شیک با خامه خوردیم که دیگه جایی برای نهار نموند . عصر هم رفتیم دنبال غزال و رفتیم پاساژ ونک تا نیلوفر خریدهاش رو انجام بده . شب هم رفتیم از فری کثافت و خانه کباب ساندویچ گرفتیم خوردیم . بعد از رسوندن غزال به خونشون ٫ مریم رو هم رسوندیم خونه و با نیلوفر رفتم که از یه عابر بانک پول بگیره که ماشین روشن نشد . به هدیه زنگ زدم که با برادرش اومدن . خوشبختانه چیز خاصی نبود فقط سر باطری شل شده بود .
۴ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۸۷
صبح من و مریم کلاس داشتیم . بعد از ظهر دوباره رفتیم دنبال غزال و رفتیم پاساژ گلستان شهرک غرب بعد هم رفتیم کافی شاپ یکی از دوستان غزال و رفتیم خونه چون قرار بود هدیه بیاد و واسمون پیتزا درست کنه . غزال شب موند ولی هدیه رفت .

۵ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۸۷
صبح رفتیم ایران زمین . شب هم هدیه و فاطمه اومدن و بعد از رفتنشون مشغول جمع کردن وسایلمون شدیم . تا نشستیم به حرف زدن که البته مریم وسطاش خوابید و نیلوفر بعد از مریم و من حدود ساعت ۵:۱۵ بود خوابیدم که یه ربع بعد ساعت زنگ زد.
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۸۷
ساعت ۶ آژانس اومد و رفتیم ترمینال آزادی که با اوتوبوس ساعت ۶:۳۰ که البته سر وقت حرکت نکرد رفتیم به طرف چالوس . بیشتر راه خوابم برد ولی جاهایی که بیدار بودم و بیرون رو تماشا میکردم خیلی قشنگ بود بخصوص جایی که جشنواره لاله ها بود . ساعت ۱۲ و خورده ای بود که رسیدیم به چالوس . شمالی های عزیز هم که غریبه دیده بودن هر قیمتی که دلشون می خواست برای تاکسی میگفتن . بالاخره یکیشون گفت تا هتل آزادی ۷۰۰۰ تومن ما قبول کردیم ولی من به امیر فتاحیان که همدوره من و مریم تو یزد بود و اهل چالوس هم هست زنگ زدم که با راننده حرف زد و آخرش ۵۰۰۰ تومن بیشتر ندادیم . از قرار دایی آقای فتاحیان تو قسمت پذیرش هتل کار میکرد و کلی بهمون کمک و لطف کردن . نهار تو رستوران هتل خوردیم و بعد از نهار هم استراحت کردیم . بعد از ظهر فتاحیان تلفن زد که میاد هتل و وقتی اومد بچه ها خواب بودن ٫ من رفتم پایین که با هم رفتیم تو محوطه هتل و چون هوا خنک بود من برگشتم بالا که هم لباس گرم بپوشم هم نیلوفر و مریم رو بیدار کنم که بریم نمک آبرود تله کابین سواری. وقتی رسیدیم نزدیک غروب بود و بالای کوه هم مه بود من گفتم که بریم بالا ولی بقیه گفتن نه در هر صورت رفتیم که خیلی هم قشنگ بود و جاتون خالی یه آش خوشمزه هم خوردیم که تو اون هوای سرد خیلی چسبید . شب که برگشتیم هتل رفتیم تو کافی شاپ و ساندویچ خوردیم و برگشتیم تو اتاق و خوابیدیم .

شنبه ۱۴ اردیبهشت ۸۷
صبح بعد از اینکه تو هتل صبحانه خوردیم رفتیم نمک آبرود تا از شرکت عمران و مسکن شمال تا یه سری اطلاعات راجع به اونجا بگیریم . بعد هم کمی خودمون پیاده چرخ زدیم و خواستیم بریم دوچرخه سواری و بقیه امکانات رو امتحان کنیم که هیچکدوم نبودن ٫ در نتیجه برگشتیم هتل و حاضر شدیم تا بریم رستوران آبادگران . جای همگی خیلی خالی که غذاش خوشمزه بود . بعد هم رفتیم تو کافی شاپ آبادگران چایی و بستنی خوردیم و برگشتیم هتل .


عصر بعد از کمی چرت زنگ زدیم تا برامون قهوه و کیک بیارن داشتیم می خوردیم که فتاحیان زنگ زد که با خواهرش اومدن هتل ماهم زود کارامون رو کردیم و رفتیم پایین و بعد هم رفتیم نمک آبرود تو کافی شاپ آبشار . بعد از مدتی هم بابا و مامان آقای فتاحیان هم اومدن و بعد از شام برگشتیم هتل .

۱ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۸۷
نیلوفر که مسموم شده بود و حالش بد بود و خوابید و من و مریم رفتیم پایین صبحانه بخوریم . وقتی برگشتیم دیدیم که نیلوفر هنوز خوابه و دوباره برگشتیم پایین و رفتیم تو محوطه هتل و کنار دریا . خیلی حس خوبی داشت هم هوا خیلی خوب بود هم صدای آب یه حس آرامبخشی به آدم می داد . ظهر تو هتل نهار خوردیم و بعد هم رفتیم ترمینال و ساعت ۴ به سمت تهران حرکت کردیم .
توراه که نیلوفر حالش خیلی خوب نبود و وقتی رسیدیم تهران و خونه بردیمش دکتر که یه چند تا امپول بهش دادن و گفتن که ویروسی بوده و این روزها خیلی زیاد شده .
۲ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۸۷
صبح بعد از کلاس زبان رفتم کارت کنکور ارشد رو گرفتم و بعد از خرید رفتم دنبال مریم و رفتیم خونه . نزدیک غروب هم برای اینکه نیلوفر هواش عوض و هم مریم که به خاطر مریضی بابا بزرگش خیلی ناراحت بود حالش بهتر بشه پیاده رفتیم تا پاساژ صفویه و برگشتن هم بستنی متری گرفتیم . شب هدیه اومد و تا صبح واسه بچه ها داستان گفت و من هم چون خوابم میومد و داستانش هم تکراری بود خوابیدم .
۳ شنبه ۱۷ اردیبهشت ۸۷
صبح خونه بودیم ولی بعد از ظهر باید می رفتیم کارت مریم و نیلوفر رو می گرفتیم ولی ایندفعه نوبت مریم بود که حالش بد شده بود . بنابراین من و نیلوفر رفتیم و مریم موند خونه . وقتی برگشتیم مریم رو بردیم درمانگاه که مجبور شد سرم وصل کنه . خدا رو شکر زود حالش خوب شد و برگشتیم .
۴ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۸۷
صبح خونه بودیم ولی بعد از ظهر نیلوفر رفت پیش دختر داییش و من مریم هم رفتیم گلستان و ایران زمین و برگشتیم .
۵ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۸۷
صبح خونه بودیم ولی نزدیک غروب رفتیم کمی چرخ زدیم و برگشتیم و هدیه هم اومد پیش ما .
جمعه ۲۰ اردیبهشت ۸۷
نهار خونه هدیه بودیم و بعد از ظهر هم رفتیم بیرون .
شنبه ۲۱ اردیبهشت ۸۷
صبح رفتیم خیابون مازندران جایی که حوزه امتحانی ما بود . ساعت ۱۰ بود که اومدیم بیرون و برگشتیم خونه نهار خوردیم و دوباره رفتیم دانشگاه چون بعد از ظهر امتحان اسکیس بود . شب هم هدیه اومد و شام با هم بودیم.
۱ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۷
صبح وسایلمون رو جمع کردیم و من و مریم رفتیم خرید و حدودا ۲ بود که هدیه اومد دنبالمون تا بریم فرودگاه . وقتی که سوار اتوبوس شدیم تا بریم کنار هواپیما من و نیلوفر کنار در بودیم . به نیلوفر گفتم که "ا ما نفر اول سوار میشیم " و پیاده شدم و راه افتادم به طرف پله های هواپیما که پام گیر کرد و تو پله ها خوردم زمین . مهماندار هایی که دم در وایساده بودن که داشتن می خندیدن نیلوفر هم که به سختی جلوی خودش رو گرفته بود فقط مریم که این صحنه رو از دست داده بود مثل ما نمی خندید .
بعد از یک ساعت رسیدیم به شیراز و خلبان هم حال همه رو جا اورد با نشستنش خیلی ها ترسیده بودن و خیلی ها هم احتمالا مثل من دچار تهوع شده بودن از بس که دور زد و با سرعت زیاد نشست که به قول مریم نزدیک بود دوباره پرواز کنیم .
خلاصه در اینجا سفرمان به پایان رسید ٫ خیلی خوب بود و خوش گذشت . امیدوارم که باز هم شرایطی پیش بیاد تا بریم به سفر .
دیروز رفته بودیم یه مقدار خرید کنیم ولی چون پول کافی همراه نداشتیم با کارت خواستیم بپردازیم
که از مغازه نشد ٫ هرچی بانک اون دورو ور بود که عابر بانک داشت سر زدیم که یا خراب بودن یا سیستم
سپهر قطع بود یا شتاب . من نمی فهمم که این چه وضعیه از یه طرف می خوان مشکل مردم رو حل
کنن از طرف دیگه هزارو یکی مشکل دیگه به وجود میارن . قبلا که نبود حداقل خیالمون راحت بود هرچقدر
که پول کار داشتیم از بانک می گرفتیم با خودمون می بردیم ولی حالا به امید این سیستمها گاهی
وقتها میشه که پول همرات نیست ولی با این مشکلات هم کلی از وقتت میره هم نمی تونی راحت
خرید کنی . کیه که جواب بده
نمی دونم چرا اکثرا جمعه شبها دلگیره؟! امشب هم از همون شبهاس . دلم خیلی گرفته کار خاصی هم واسه انجام دادن ندارم
.

بعد از چند وقت دوباره اومدم می خوام بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم . گاهی وقتها ادم یه حسی
داره که نه میتونه بنویسه نه بگه . چه میدونم والا!!!!!!!!
امشب شب آخریه که یزدیم فردا صبح برمیگردیم شیراز . خیلی خوب بود این مدت بخصوص که کمی حال و هوای بچگی ها رو داشت . منتظرم که مریم بیاد دنبالم ٫ قرار بود این سفر به
یاد اون روزها بریم پیتزا جردن که بسته بود اما دوباره باز شده ولی از اونجایی که شب آخر و هردومون میخوایم خونه باشیم گفتیم پس باه هم میریم می خریم ولی خونه می خوریم.
ایشالله دفعه دیگه از شیراز اپدیت می کنم .![]()
پنج روز هم از امسال گذشت خداروشکر تا حالا خوب بوده ایشالله که تا آخرش هم خوب
باشه . تا چند دقیقه دیگه با مریم می خوایم بریم بیرون .شبی خیلی حوصله ام سر رفته
امروز از زور بیکاری ماشین شستم
. برم کم کم حاضر بشم که برم بیرون
.
میخواستم که زودتر پست بذارم ولی متاسفانه نشد البته الان هم کمی دیر شده . صبح
با مریم رفتیم یه سری از وسایلهای هفت سین رو خریدیم و بعد از ظهر یه کوچولو دیگه
خرید داشتیم که انجام دادیم.
ایشالله که همه سال خوبی داشته باشن سال نو پیش پیش مبارک ![]()
